دوشنبه ۸ تير ۱۴۰۵
مقالات

روایت محرم؛

کتاب داستانی «برادر من تویی»

کتاب داستانی «برادر من تویی»
پیام خراسان - کتاب «برادر من تویی» داستانی زیبا و خواندنی از زندگی حضرت عباس (ع) به نویسندگی «داوود امیریان» است.
  بزرگنمايي:

پیام خراسان - کتاب «برادر من تویی» داستانی زیبا و خواندنی از زندگی حضرت عباس (ع) به نویسندگی «داوود امیریان» است.

پیام خراسان


به گزارش خبرنگار خبرگزاری صدا و سیما ، کتاب برادر من تویی داستانی زیبا و خواندنی از زندگی حضرت عباس (ع) به نویسندگی داوود امیریان است. عباس بن علی بی ابی‌طالب که به ابوالفضل مشهور است، پنجمین پسر امام علی است. 
مادر او،‌ام‌البنین است. حضرت عباس (ع) در واقعه‌ی کربلا حضور داشت و جانش را برای رساندن آبی زلال و گوارا به دیگران از دست داد. او در روز عاشورا شهید شد و مزارش در نزدیکی حرم امام حسین (ع) قرار دارد.
این محل یکی از مکان‌های زیارتی مسلمانان است. داوود امیریان در کتاب برادر من تویی، در قالب داستانی جذاب و خواندنی، از زندگی او گفته است. مردی شجاع و تاثیرگذار که شهادتش، جاری شدن اشک‌های امام حسین را در پی داشت.
در بخشی از این کتاب آمده است:
" گاهی وقت‌ها از سپاه شام تیر‌های پردار از کمان رها می‌شد و سینه آسمان را می‌شکافت و بر سپاه دیگر فرود می‌آمد، فریاد در دانلودی برمی خاست و خونی بر زمین ریخته می‌شد و آشوبی برای چند لحظه:، اما سپاه اسلام تکلیف داشت که حمله را پاسخ ندهد. می‌ایستادند، لب می‌گزیدند و باز به سپاه شام خیره می‌ماندند. اما انگار امروز فرق داشت. قلب‌ها در سینه پرصداتر از روز‌های قبل می‌تپید. جنگجویان دو طرف انگار می‌دانستند که زمان حمله و نعره کشیدن و رزمیدن فرارسیده است. پیک‌هایی که در روز‌های قبل بین دو سپاه در رفت و آمد بودند، دیگر دیده نمی‌شدند. همه چشم انتظار بودند.
اسب سواری به تاخت از سپاه سمت راست به طرف سپاه دست چپ نزدیک شد. چند قدم مانده به نیزه داران، افسار اسبش را کشید. اسب روی دو پای عقب بلند شد و شیهه کشید. مرد دستار از روی صورت کنار زد. اسب دور خود چرخید. مرد نیم خیز شد و فریاد رسایش در آسمان پیچید:
-‌ای سپاه معاویه بن ابوسفیان،‌ای سپاه شام! خوب گوش کنید. امیرالمومنین، علی بن ابی طالب (ع) فرمودند که ماه محرم به پایان رسید و شما همچنان در جهل و نادانی خود باقی ماندید. آخرین برگ‌های فرصت را به باد سپردید و زیر پرچم شیطان ماندید. آخرتتان را به دنیا فروختید. فردا روز نبرد است، چرا که خود چنین خواستید.
همهمه‌ها فریاد شد، عمرو بن عاص سربازان را کنار زد و به نزدیکی اسب سوار رسید، پوزخند زنان گفت: - هان قنبرا پس علی سرانجام دست از بازی و خدعه برداشت و آماده پیکار با شیران سرزمین شام شد؟ "


نظرات شما